تبليغاتX
جلوه ی ذات

جلوه ی ذات

 

ای بلبلان چون درین چمن وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید

چون بر دمد آن بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد آرید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:1  توسط امین  | 

 

بهار آنسوی دیوار ماند و یاد خوشش

هنوز با غم این برگهای زرد اینجاست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:53  توسط امین  | 

شده است که در تهی سرشار خانه، نوایی با صفایی روستایی چون آبشار، مدام در جانتان سرریز شود؟

بی آنکه بند باشد خانه­ام به خانه­ای، جانم به جانانه­ای، سقفم به کاشانه­ای، کفم، سقف خانه­ای...

من از تک­بوته­های آزادی برای دو پرنده­ام آشـیانه­ای ساختـه­ام که مادام از طوفـان می­خواهـم بیش از این وزیدن نگیرد، ولی با آنکه آشیانه­ام بر بلندای سپیداری است طوفان سخنان درشتی به او گفته است و نیـز پاسخ­های درشت­تری دریافت داشته است. باری هربار که گوشـم را بر بالش می­نهم، آوای ملودیی کردی را می­نیوشم. با همان حال و هوای خودشان، با همان لباس­های الوانشان. با همان صداهای مهارنشدۀ بی­محابای مهابادی­شان.

سرم را برمی­دارم، هیچ آوایی نمی­آید به گوش.

می­کنم فکر که شاید بشود سازی زد

یا که ره در برِ بسترکدۀ رازی زد

نه...دوباره سر به بستر می­گذارم

دَدَ - دَدَ - دا...دی

خدای من همچنان در راهند...چه دادی!

این جماعت در دل چه فریادی دارند و در عین حال زمانی هم که همسر شادیند چه غوغایی.

سر بر می­دارم، می­نشینم ناگزیر

بی­گمانم که در پیرامونم این صداها نیست­، حالش را هم ندارم برخیزم و نت­اش را بنویسم،

گاه می­شود که بگویی «که چه شود»!

پس بهتر این می­تواند باشد که سر به بالش ننهم و بروم تا دور...

اولین باری که کردستان را با هزاران آرزو می­دیدم، تابستان هزار و سیصد و پنجاه و چهار، ما دانشجو بودیم. خدایش رحمت کند حسن کامکار با آن صفای به یادماندنی­اش. من با پشنگ و چند تن از دوستان به مهربان­سرایش رفتیم. بعد از لحظاتی که الطاف بچه­ها گذشت، حسن کامکار با همان لبخند شیرینش گفت: آقاپرویز! امشب باید ببینید دراویش ما چه می­کنند. رفتیم... موسیقی در حجم خانقاه نمی­گنجید. هوا از عطر موسیقی تنگ.

دف­ها کج شده بود نه از زور پردازش که نوازش. بی که هیچ گمان برده باشند که چند به اصطلاح تهرانی (بلانسبت ما دهاتی­های نیشابوری) در آنجایند. در کنجی نشسته بودیم چون می­خواستیم خودشان باشند. مولانا جلال­الدین­محمد با یک ردای سفید زیبا در سماع بود:

آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت

و آن نفسی که بی‌خودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشّه‌ای

و آن نفسی که بی­خودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده‌ای

و آن نفسی که بی­خودی دی چو بهار آیدت

آن نفسی که با خودی یار کناره می کند

و آن نفسی که بی­خودی باده یار آیدت

جملۀ بی­قراریت از طلب قرار توست

طالب بی­قرار شو تا که قرار آیدت

آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه‌ای

و آن نفسی که بی­خودی مه به کنار آیدت

جملۀ ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جملۀ بی­مرادیت از طلب مراد توست

ورنه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

حسن کامکار به من نگاه می­کرد، من به اشک، اشک به چشم، چشم به شکوه، شکوه به شِکوه. زمانی که متوجه ما شدند به صرافت دریافته بودند که ما هم کمی می­فهمیم و این باعث جولانگاه تازه­ای شد. چه نیکو می­خروشیدند... تو گویی چهارده ماه شب چهارده بالا و پایین می­رفت. احساس می­کنم حتی چگونگی برداشتن ساز از گنجه یا از روی دیوار، در چگونه نواختن پس از آن مؤثر است، چون گمان می­کنم سازها جان دارند، حالا اگر جان بیقراری هـم آن را بنوازد می­شوند جان­های بیقرار...

هر بار سازی را به دست می­گیرم، احساس همان لحظه­ای در من بیدار می­شود که اولین بار دستانم را در دستان یار نهادم.

پس از شناختن ما درویش­خلیفه آغازیدن گرفت:

دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند

سروران بر در سودای تو خاک قدمند

حالا دیگر سعدی در سماع بود.

شهری اندر طلبت سوخته در آتش عشق

خلقی اندر هوست غرقۀ دریای غمند

زنان از پشت پنجره­ها نگاه می­کردند، ولی به اندازۀ ما متعجّب و متحیّر نبودند. تو گویی می­بایست بیش از این برایشان دفیدن گرفت و رقصیدن.

به یاد نیشابور افتادم و ابوسعید ابوالخیر:

چون دایره ما ز پوست­پوشان توایم

در دایرۀ حلقه­بگوشان توایم

گر بنوازی ز جان­فروشان توایم

ور ننوازی هم از خموشان توایم

گذشت آن شب و به دل عشوه می­خریم هنوز. زمان درآمدن به پگاه، استاد حسن کامکار گفت:

درویش­خلیفه پرسید:

او که بود به آفاق امشب؟

من گفتم می­خواستید بگویید:

عین آفاق بود با شما امشب!

بدون اغراق گفته بودم. با او ناگفته تفاهم­ها داشتم.

سر بر بالش می­نهم...

دَدَ - دَدَ دا...دی

برمی­خیزم. لباسی را که درویش­خلیفه برایم فرستاده بود می­پوشم. بیرون باران تندی است ولی می­خواهم بروم. به کدام سمت، فرقی نمی­کند. می­خواهم بروم...

جلو آیینه متوجه می­شوم که آدم با لباس کردی آن هم سفید، بلندتر به نظر می­رسد. می­روم.

بعدها فهمیدم که آن شب، یک­سال از پیوستن او از خاک به افلاک گذشته بود.*

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * پرویز مشکاتیان، رودکی، سال اوّل، شمارۀ سوم، صفحۀ دوازده. با خاطرۀ ترنّم­های پرطرواتش در نخستین روزهای خزان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:31  توسط امین  | 

چند وقتی است در ترافیک، پارک کرده­ام. دوستی می­گوید چرا نمی­نویسی. از اسناد سوخته­ام رفع تکلیف می­کنم:

«امروز دلم شدید گرفته­است. آمدم بنویسم. دیدم بیشتر چیزی که تا حالا نوشته­ام شرح دلگرفتگی ست. بعد فکر کردم خب وقتهایی که حالم خوش ست اصلاً به فکر نوشتن نمی­افتم. یعنی تنها نمی­شوم یا نیاز پیدا نمی­کنم که بنویسم. اگر پر باشم برون­ریزیم نحو دیگری ست. فوقش تکه شعری می­شود که در خاطرم می­ماند تا بعداً ثبتش کنم. اما متن و نوشتار به این شکل، محصول تنهایی ست. و محصول درد ست. اصولاً در نوشتن یک غمی هست. یادم افتاد چرا بارگاس یوسا می­گوید ادبیات خوراک روان­های ناراضی و ناخرسند ست. انسان به ادبیات «پناه» می­آورد. چاپلین می­گوید از پارک خوشم نمی­آید. چون پارک آدم را یاد انسانهای تنها می­اندازد. انسان­های «تنها» به پارک می­روند. با این­که پارک­ها مملو از جفت­های بازو و دست هم گرفته، هم هستند، اما خب، عجیب راست هم می­گوید. ادبیات هم پارک انسان­های رانده از ازدحام روزمرگی ست در ازدحام خیالات و خاطرات.

هجده اردیبهشت هشتاد و هشت، تهران»

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط امین  | 

 

به سنّ مدرسه­ رفتن که می­رسیدم، پدربزرگم از مزرعه برایم یک قلم نی آورده بود و خودش برایم تراشیده ­بود و این متاع جالب، مایۀ خشنودی آمیخته با لذّت کشف من بود؛ بعداً از دخترعمّه­ام که بزرگتر از من بود و به کلاس خوشنویسی می­رفت، دوات کوچکی گرفته بودم که مرکّب بی رنگ و رویی در آن خشکیده­ بود و من با افزودن آب، بیشتر آبرویش را می­بردم و مکتب­نرفته با حسّ یک خوشنویس بزرگ می­نوشتم. یکی دو سال بعد پدرم مرا برد کتابخانۀ عمومی شهرستان مبارکه و در کلاس­های خوشنویسی که در سالن مطالعه­اش برگزار می­شد! ثبت­نام کرد. در واقع کتابخانه لطف کرده بود و فضایش را در اختیار خوشنویسانی گذاشته ­بود که تازه از انجمن خوشنویسان اصفهان آمده­ بودند برای تدریس. ما بچّه­ها باید به احترام دانشجویانی که برای مطالعه می­آمدند، ساکت می­نشستیم و مشق بصری خوشنویسی می­کردیم. یاد می­گرفتیم ساکت باشیم و در اندیشۀ خطّ زیبا مشق­ کنیم. این­طور بود که ابزار خوشنویسیم بیشتر تکمیل شد. با قلم دزفولی آشنا شدم، و این کلمۀ دزفولی از همان روزها برای من عجین شد با جوهر این شیء. مثل یک اسم مجرّد خاص. هنوز هم با شنیدن نام قلم دزفولی بندرت یاد شهر دزفول می­افتم. با مرکّب­های رنگ و رو دار و رنگی آشنا شدم و نخ­هایی که به آن­ها لیقه می­گفتـند و می­گفتند بهتـرین آن، ابریشـم طبـیعی خالص است. اما آن­چه آن­روزها به عنوان لیقـه می­فروختند، رشته­های خشنی بود که می­گفتند ابریشم مصنوعی است. از اطراف محدود کودکیم که سراغ ابریشم طبیعی را می­گرفتم، می­گفتند باید رفت سراغ کسانی که قالی می­بافند. اما کسی را نمی­شناختم که قالی ببافد. همیشه دوست ­داشتم لیقۀ ابریشم طبیعی خالص داشته­ باشم. و کم­کم این حس به حسرتی مزمن تبدیل شد و از خودآگاهم خارج ­شد؛ که یک­وقت فکر کنم می­شود به سعی اندکی احتمالاً، مقداری رشتۀ ابریشم تهیه­ کرد. لابد فکر می­کردم متاعی ست آن­قدر گران­بها که دنبال هر مقدار از آن بودن، جنسیّت اشرافی می­خواهد.

 

آن روزگار این بیت را به خطّ علی­اکبر کاوه خیلی دوست ­داشتم، گرچه هیچ­وقت از رویش مشق­ نکردم:  

خواجه در ابریشم و ما در گلیم / عاقبت ای دل همه ما در گلیم  

 

نمی­دانم دوران دانشگاه هم که رشتۀ تحصیلیم فرش بود و دسترسیم به این متاع، آسان­تر، چطور هیچ­وقت به فکرم نرسید مقداری لیقۀ ابریشم طبیعی خالص تهیه کنم. از طرفی هیچ­وقت قالی­های ابریشمی را دوست نداشتم، علی­الخصوص که تابلوفرش باشند. بماند که آنقدر که به گلیم و گبه انس داشته­ام، به قالی علاقه ندارم.

 

   بعدها دیدم آقارضا که خطّش را مثل شخصیتش خیلی دوست ­دارم، شاخه درخت را می­تراشد و با آب لبو، بدون لیقه می­نویسد. با همین مرکّب بی­لیقه برای مسیح به خطّ جلی نوشته ­است: تمام عمر دیر رسیدیم. 

 

     ایّام کودکی خیلی دوست داشتم کرم ابریشم را ببینم و اصلاً دوست ­داشتم یکی داشته­ باشم، و آنقدر برگ درخت توت داشته­ باشم که هیچ­وقت گرسنه نماند. اما نشد کرم ابریشمی ببینم. بعداً که توی کتاب­ها خواندم کرم­های ابریشم زود می­روند توی پیله، و قبل از آن­که به پروانه تبدیل شوند، توی آب گرم می­میرند، خیلی غصّه­دار می­شدم. یادم است همیشه به حال کرم ابریشم غصّه می­خوردم. حتّی بعد از آن­که پروانه می­شد، اگر ابریشم نمی­شد. فکر می­کردم کرم فدای پروانه شده ­است. برای کرم و پروانه دو ماهیت جدا قائل بودم. کرم بیچاره قبل از آن­که کرمی کند و بر شاخه­های درختان بلولد، رفته­است توی پیله و پروانۀ راحت­طلب بعد از فنای او ولگردی می­کند. با این حال برای پروانه­ها هم ناراحت بودم که این­قدر نایابند و برای حفظ و معرّفی گونه­هایشان می­خشکانندشان و ازشان کلکسیون می­سازند. و با کلمۀ کلکسیون هم از همین­جا آشنا شدم.

 

یک­روز داشتم توی خیابان منوچهری قدم می­زدم. از پیرمردی که دم مغازه­اش نشسته­ بود، خوشم آمد. به بهانۀ خط رفتم تو. یک دسته خط گذاشت جلوی من. از یکی­شان خیلی خوشم آمد؛ نوشته­بود:

 فلک طبیعت استاد شیشه­گر دارد / هزار دل شکند تا دلی به­ دست­ آرد

خطّاطش محمّدولی پروانه بود. یاد پیله­ها و پروانه­ها افتادم که آیا از چند پیله یک پروانه در­می­آید... به بهای بسیار اندکی خریدمش. انگار هدیه­اش کرد!

  

چند روز پیش داشتم راه­ می­رفتم و همین­طوری این بیت حسین منزوی آمد در خاطرم و هی زمزمه شد و از پی­اش خاطراتی که نمی­دانم کجای روانم پیله ­کرده­اند:  

چه سرنوشت غم­انگیزی که کرم کوچک ابریشم 

تمام عمر قفس می­بافت، ولی به فکر پریدن بود.    

 

 

 پنجشنبه شب هجدهم تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت مسوّده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:28  توسط امین  | 

 

امروز دستم با حسّم رفت به تفألی بر آلبوم موسیقیم؛ بیات اصفهان، تار و آوای محمّدرضا لطفی...

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند
پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشّاق می‌برند
عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند


جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند


گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتي ست که تقرير می‌کنند


ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند


تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند


صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند 


قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند


فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌اي ست که تغيير می‌کنند


می خور که شيخ و حافظ و مفتیّ و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:58  توسط امین  | 

 

من

دلم

سخت گرفته ست. ازین

میهمانخانه ی مهمانکش روزش تاریک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:39  توسط امین  | 

 

                          

از هفت هشت سال پیش که پی تحصیل کیمیای هنر با سفر به تبریز و بعد تهران، دربدری ها و خانه بدوشی های اندیشه و روانم را شاهد بوده ام، مدّتی ست که هر بار به اصفهان برمی گردم یک جور بیشتری احساس می کنم که در کشش عجیب یک فضای خیالی قرار می گیرم و انگار تمام اوقات را در رویایی دلفریب و هوشربا به سر می برم. و شعر می شوم و خودم را می نویسم. سعدی در این فضا برای من خوانش و تأویل دیگری می پذیرد و هنگامی که با محضر پیرمردان اصفهانی می آمیزد، مزّه اش دوچندان می شود. حافظ، لایه لایه می گشاید و سطر سطر، دماغم را عطرآگین می کند. چند روز پیش که با دوستان نازنینم مسیح، علی و مهدی در سیر عکسهای هولتسر از اصفهان سده ی سیزده، در طبقه ی دوم میدان نقش جهان، قدم به فضای کنار گنبد مسجد شیخ لطف الله گذاشتم و نگاهم در گستره ی منظره ی آن اطراف رها شد، من بودم که به تماشا ایستاده بودم و روحم بود که پر می کشید در هاله ی آن بافت سنّتی که تا آسمان پرده کشیده بود. گاه اندیشیده ام لذّت و دریافت من که ساکن دائم این فضا نیستم از جنس و کیفیّت دیگری ست. یک لذّت دیالکتیکی که در جرقّه ی آگاهی حاصل از برخورد یا به قول مولانا آشتی اضداد، دست می دهد. یگانه تعریف زندگی در من.

در همین سفر از اتفاق به مقاله ای از شایگان برخوردم که به نحو بسیار زیبایی با احوالم همخوان بود.

" تا آنجا که به یاد دارم در فضاهای از هم گسسته زیسته ام. در فضاهایی که ممکن نبود شکل و محتوا در پیوندی هماهنگ، پیکر واحدی بسازند. به عکس، تا چشم کار می کرد همه ی ترَک های پیچش ذهن را جا به جا در آنها می دیدی. هیچ چیز سر جای خود نبود. چیزی هم راه به جایی نمی برد. « فضاهای » برخاسته از اعصار گوناگون را که به هم دهن کجی می کردند، گرد آورده و در موزاییک های تصادفی بر روی هم و پهلو به پهلوی هم می چیدند، به گونه ای که من همیشه احساس می کردم که در برهوت زندگی می کنم. تنها چشم انداز جادویی کوه ها و کشش صمیمانه ی روابط انسانی بود که مرا خواهی نخواهی در واقعیّتی ملموس نگاه می داشت...

برای من مسلـّم شده است که میان مسکن، یعنی فضای بنا شده، و فضای ذهن و نیز اقلیم دل همشکلیهای اجتناب ناپذیر وجود دارد؛ به گونه ای که نمی توان یکی را بدون دست بردن در دیگری تغییر داد و معمولا فضای درون ست که مسکن و روح یک شهر را شکل می دهد و می سازد. بشر « حسّ » فضا را بدین جهت از دست داده است که سرچشمه ی تخیّل آفریننده اش خشکیده است؛ او نه تنها دیگر قادر به رویاپردازی نیست، بلکه حتّی از طرح ریزی رویاهای خود نیز عاجز ست.

... اصفهان شهر- باغی ست که از روی همان بهشت خیالینی ساخته شده که ایرانیان صورت ذهنی آن را همیشه در خاطره ی جمعی خویش حفظ کرده اند.

... در ایران فضاهای خالی ( حیاطها و میدانها ) هستند که جزیره ها را می سازند و نه فضاهای پُر ساختمانها. این سطوح متکثّر، همچنان که در جای دیگر گفته ام، تأثرات شگفت و حالات غیرمنتظره می آفرینند، و در نزد عابر نظرباز طیفی از حالات روحی را سبب می شوند که بسته به آنات فضاهای تنظیم یافته، تغییر می کنند: سایه سار خنک فضایی در خود فرورفته، صمیمیّت لطیف منزلگاهی که در آن پیاله ای چای می نوشیم یا قلیانی می کشیم، رقص خیال انگیز رشته های نور که از ورای پنجره به بیرون ریخته می شوند، حضور افسون کننده ی گنبدی فیروزه ای که به ناگاه از پس و پشت دیوارهای کاهگلی سر بر می کشد." *

براهنی در مورد اصفهانِ سی و هفت هشت سال پیش، « حرف دیگری » زده است که خوب حسّش می کنم، بخصوص هنگامی که از مکانی دیگر واردش می شوم و به زمانهای کودکی و نوجوانیم می روم. بعد از همانجا که به قدمت تخت جمشید اظهار علاقه نمی کند!

" اگر قدمت را می خواهید به رخ من بکشید مرا به اصفهان ببرید. من از آن بنای قدیمی خوشم می آید که بوی مذهب از آن به مشامم بخورد. پوست قاجاریه را که بکنید، معماری صفویه است. پوست این سلسله را هم که بکنید، معماری سلجوقیان، و بعد زیر آن پوست، استخوان های درشت عضدالدّوله است و سطح خارجی این استخوانها را که بردارید درآن اعماق، آتشکده است که ستون های بلافصلش در اعماق زمین قرار گرفته است.

سلاله ها و سلسله ها و ادیان و مذاهب در اصفهان پوست در پوست بهم فشرده اند و تاریخ در اینجا عینهو پیازی است لایه بر لایه افزوده و در حدّ کمال رسته و بیرون زده. اگر می خواهید قدمت را به رخ من بکشید، مرا به اصفهان ببرید. اگر « در جستجوی زمان مفقود » هستید، به اصفهان بروید. آنجاست که مسجد و آتشکده را یکجا می بینید و می بینید که گبر و مسلمان، روح مذهبی خود را در یک ستون مجسم کرده اند و براستی این صفویّه چه خدمتی به هنر ایران کرده اند. شور و هیجان مذهبی، در کنار حسّ زیباپرستی قرار گرفته، این دو دست در دست، نقش های پر شور و حال دیوارها را بوجود آورده اند و نقش ها آنچنان ظریف ست که می توان پرسید که آیا این بیت شعر حافظ است که تبدیل به خطوط جادویی کاشی های اصفهان شده است؟

درباره ی اصفهان حرف دیگری هم بزنم که برایم در مقایسه با شهرهای دیگر ایران و حتّی تهران جالب بود.

اصفهان وسیع ست؛ غرضم مساحت نیست، چرا که شاید تهران دو سه برابر و بلکه بیشتر وسعت داشته باشد، و یا وسعت تبریز و مشهد ممکن است به همان اندازه ی اصفهان باشد. وسعت اصفهان از نوعی دیگر است. اصفهان دلگشاست. انسان دلش نمی گیرد و بعلاوه به یک معنا اصفهان دیدی از وسعت به آدم می دهد. زاینده رود، رودی ست بسیار کوچک، در مقام مقایسه مثلا با رود نیل، ولی کنار رود نیل آدم دلش می گیرد و کنار زاینده رود نمی گیرد. اطراف زاینده رود باز است، رود کم عرض تر از نیل است، ولی حریم دو طرف زاینده رود عجیب وسعت دارد و فضا سخت باز است و از بالای یک ساختمان بلند مثلا عالی قاپو یا هتل شراتون که اصفهان را بنگرید، شهر به فضای باز مدوّری می ماند که به اطراف خود می چرخد، و انگار شهر صاف و مسطـّح ست و داخل شهر، تپّه و ماهور و درّه دیده نمی شود و انگار همه چیز هم قدّ است. میدان های اصفهان هم همین وضع را دارد، اگر از میدان نقش جهان که به نظرم با وسعت دید به وجود آمده، و وسعت دید را هم به ذهن متبادر می کند، به عنوان اثری تاریخی و محلّ چوگان بازی بگذریم، باید بگویم که بقیه ی میدان ها هم از نقش جهان، یک قدری الهام گرفته اند و روی هم، وسیع تر از میدان های مشابه در شهرهای دیگر هستند و گویا میدان نقش جهان واحد وسعت قرار داده شده، بعد خیابان ها به وجود آمده اند، چرا که خیابان ها هم نسبت به خیابان های مشابه، وسیع تر هستند و چهلستون چقدر صاف و مسطـّح و وسیع، و بر اساس دیدی از وسعت ساخته شده! آیا معمار اصفهانی، دیدش را به نسبت برد و برّائی شمشیر یک شمشیرزن سلجوق، مغول و یا صفوی، می سنجیده است. گز معمار اصفهانی براستی گزی معتبر ست، در پشت سرش وسعت دید تاریخی و حسّ خیلی عمیق مذهبی قرارگرفته است، و مسجد جامع نیز، با معماری های مختلفش که مربوط به اعصار مختلف اسلامی و حتّی در بعضی جاها مربوط به اعصار پیش از اسلام می شوند، همان دید وسیع را در انسان قوّت می بخشد.

... خدا اصفهان را دوباره قسمتم بکند. " **

باری سفر اصفهان، توفیقی بود با مصاحبت یارانی که اصالت لهجه و فرهنگ و هنرشان دلپذیر طبع خوشپسند ست. پر از خاطره و عطر خوش...

روزی که شاهد ملاقات و گفتگوی شنیدنی سه تهرانی هستیم با استاد معین الکتّاب اصفهانی در مغازه ی کوچکش که جای نشستن همه یا هیچ کدام مان نیست. پس از آنکه به جستجویش بسیار در پارک هشت بهشت گشته بودند، هنگامی که استاد به استراحت نیمروزی رفته بود.

عصری که در بهار معتدل اصفهان به دیدار آقارضا که بوی تلفیق شده ی میرزاغلامرضا و رضامافی را دارد، می رویم. و در اتاق کوچک دلگشایش که دیوارهایش سیاه مشقی از خطّ و عکس و کتاب ست می نشینیم. اگرچه مثلا مهدی ناچار می شود در آن تنگی جا، سینی میوه را بر زانو بگذارد و بگوید که « بله، من میز هستم دیگر » و طنّازی لهجه دار مسیح را به تأیید بگیرد که « بله، میزمهدی ملایی! » و آنقدر به دلمان می چسبد که من می اندیشم براستی این آمیزمهدی ملایی که آمیزه ی ذوق و هنر ست چه جلوه ی خوشمزّه ای پیدا کرده است!

و ساعاتی که در محلّه های امثال و کنایات اصفهان می گذرانیم  به یادگار از روزگار سختی که ما در آن خوش بودیم...

 

 

 

 

 

 

______________________

      *    داریوش شایگان، در جستجوی فضاهای گم شده، ماهنامه ی کلک، بهمن و اسفند ۱۳۷۰

      **   رضا براهنی، گزارش سال پنجاه، فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم، نشر اوّل، تهران، ۱۳۶۳

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:34  توسط امین  | 

 

 

بهار آمد به صحرا و در و دشت

جوانی هم بهاری بود و بگذشت.

 

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نقل به مضمون از احمد شاملو:  در زندان فردی کاشانی بود که در گفتگوها شریک نمی شد و صحبتی نمی کرد، فقط هر چند ساعت یکبار بی مقدّمه و تعقیبی، سر برمی آورد و می گفت: « حوِّلی بشِد! »  یعنی باشد که تحوّلی بشود و ازین حال در بیاییم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:38  توسط امین  | 

 

مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

که در پی است ز هر سویت آه بیداری...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:42  توسط امین  |